عاشقتتتتتمممممممممممممممممممممممم
فداتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت جیگر طلا
هواتودارم خواستم بدونی نفس
هواتو دارم گفتم
میگم دارم هواتو دیگه ای بابا
در آخر میگم...هواتودارم غصه نخور
بای تا های مامان خوجگلم
اینا همش بره تو:
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دخترو بی خیال بخند به ریشش...به حرفم گوش بده ببین چی میشه
نزا فک کنه اسکلی تو پیشش...اگه واست شاخ شد بده تو پیچش واینها![]()
بگین و بگین و بگین
و سرانجام بگین
و در آخر بگین دیگه بابا خسته شدم
![]()
![]()
چرا دخترای ایرونی فک میکونن هر چی قطر لوازم آرایش رو صورتشون بیشتر باشه
خوشگل ترن؟
ها؟
جواب بدین
و جواب بدین
و سرانجام جواب بدین
و در آخر جواب بدین![]()
![]()
و همینطور که قایقها در دریا حرکت میکردند و دریا آرام بود ناگهان...
کوسه ای آمد و کشتی ها را خورد
خودشان را نه خلبون هایشان را خورد
و خورد و خورد
تا اینکه خورد
سر انجام خورد
یه اتفاق جالب دیگر هم افتاد:
آن کوسه خلبون ها را خورد
و خورد
ناگهان خورد
تا اینکه خلبونه قایقه دیگری را هم خورد
و اینک هر دو خلبون را با هم میخورد
تا اینکه خورده شدند خلبون ها
و مردند آنها
و استخوانشان در آب رفته بود به فرو
و هی میرفت به فرو
تا اینکه در خاکهای ته دریایه مثلت برمودا نابود شدند
و نابود شدند
و نابود شدند...
خداییش دست به قلمم تو نوشتنه داستانهای غمگین هم مث این داستانه خوبه ها
نههههههههههههههه؟![]()
قایقی در دریا حرکت میکرد
دریا طوفانی بود
یعنی موج ها بالا و پائین میرفتند
و قایق با لا و پایین میرفت
و همینطور بالا و پایین میرفت
و سرانجام قایق بالا و پایین میرفت
تا اینکه یک قایق دیگر هم بالا و پایین میرفت
و حالا دو قایق با هم بالا و پایین میرفتند
و اینک بالا و پایین میرفتند
تا اینکه بالا و پایین رفتند و میرفتند
هی بالا و پایین میرفتند
خلاصه بالا و پایین میرفتند(این جمله۱۰۰۰۰۰۰بار تکرار شود)
تا اینکه در یا آرام شد و دیگر بالا و پایین نرفتند
اینک روی آب حرکت میکردند
و حرکت میکردند
و سرانجام حرکت میکردند
و این بود جریان اسکل کردن من و تو و او و ایشان و آنها
.
.
مخم گوزیده
.
.
امروز یه کم گفتم یه چیزی گفته باشم با هم دیگه بخندیم و حالی کرده باشیم.
عزیز من...
بخند تا دنیا بهت بخندد
اگرم خندت نگرفت زور بزنی میگیره مثلا خودم
راستی در مورد وب نانازم سه گزینه است که هر کدوم که رای بیشتری آورد آن را
میکنیم:
بماند تا آخر عمرم...
فسیل شود یا به عبارتی توش نیام تا آخر عمرم...
و یا حذف شود...(به خاطر نداشتن جربزه برای حذف وب اینک آب دهانم را قورت
میدهم)
تا آخر خرداد هم به وبم نمیام بعد ببینم کدوم نظر بیشتری آورده و بعد آن عمل را در
روش بکنیم...
الانم به وب هیچ کدومتون نمیام تا ۲۶ خرداد
بای تا های...
واز اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين ا چه خوب ميفهميد...
صداش
به شکل حزن پريشان واقعيت بود
و پلک هاش
مسير سبز عناصر را به ما نشان داد...
و دستهاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما کوچاند...
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير کرد
و او به شيوه ي باران پر از طراوت تکرار بود...
و او به سبک درخت
ميان عافيت نور منتشر ميشد...
هميشه کودکي باد را صدا ميکرد
هميشه رشته محبت را
به چفت آب گره ميزد...
براي ما،يک شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا کرد
که ما به عاطفه ي سطح خاک دست کشيديم
و مثل لهجه ي يک سطل آب تازه شديم...
و بار ها ديديم
که با چه قدر سبد
براي چيدن يک خوشه ي بشارت رفت...
ولي نشد
که روبروي وضوح کبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله ي نورها دراز کشيد
و هيچ فکر نکرد...
که ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يک سيب
چه قدر تنها مانديم...
.
.
.
((سهراب سپهري))
میوه نداد
بهار اومد محل نداد
برگ های زرد و کهنه رو
جلا نداد
به ریشه هاش به خواسته هاش
بها نداد
پژمرده شد به باغبون
سایه نداد
خاطره شد؟
نه؟
یه تیکه چوب شد
به آتیشم گرما نداد...
تا تمنای درخت
باران
کمترین بهانه است
دیروز
من و تو
سفره آسمان
قبل از سقوط سیب
و ضیافت بی نهایت عشق
و امروز
از پشت کدامین ابر
برای بوته ی دل شکسته ای
در زمین
مهربانی را
مرور کرده ایم...
دریا واژه ای است برای بزرگتر شدن:
مردی تار زنان به سوی عشق حرکت میکرد،
ناگهان غرش آسمان آرامش مرد را زیر پای خود لگدکوب کرد.
او در بیابان بود
اما
نمیدانست چرا در دور دست دریا میبیند!
گفت شاید سراب است
اما وقتی جلو رفت دید سرابی نیست
تا به حال دریا را ندیده بود و حال دریا را دید
همه میگفتند:
دریا آبی است
اما چرا این دریا قرمز است؟
ماهی کوچکی در دل دریا آرام شنا میکرد و دریا آن را نوازش میکرد
مرد روی سنگی نشست و با ماهی شروع به حرف زدن کرد
ماهی از دل خود گفت و مرد از عشق خود به دریا!
او گفت:
میخواهم دریا را از نزدیک ببینم اما هر چه می روم دریا را هیچ میبینم!
میخواهم بگویم دوستت دارم اما باز هم دریا واکنشی نشان نمی دهد
ماهی نگاهی به مرد غریبه انداخت
چون دید مرد خیره به او نگاه می کند رنگ پراند
و چون بیگانه ای در صحرای بی کران آسمان درید و توده های پریشان ابررا به هم زد
ابر هم که به کنگره ای نشسته بود و
به حرف دل دریا گوش میکرد پرخاشگرانه به ماه گفت:
عجله نکن ای ماه
هنوز هم وقت داری که با کودکانت در این ضیافت بمانی!
مگر مرد غریبه به تو حرفی زده که مانند محبوب می دوی؟
مرد چون تا به حال دریا را ندیده
واز او خجالت می کشد
به تو نگاه میکند
ولی شاید مرد غریبه حرفی برای گفتن با تو داشته باشد!
ماه خجالت زده سر جای خود ایستاد
دریا آرام شد
چون دید همه به حرف های مرد غریبه گوش می دادند
وقتی حرف مرد غریبه تمام شد دریا گفت:
من ماه را دوست میدارم و آن را در دلم نگاه می دارم
برای همیشه
و من او را از خود جدا نمیکنم!
ماه از شرم سر به زیر انداخت
چون…
میدانست صورت کوچکش سرخ شده
دریا گفت:
من نمیدانم چرا ماه میخواهد خود را از دل من بیرون بکشد،
ولی خورشید را میبینم که از پشت من در حال ظهور است
من میخواهم ماه چندی با خورشید تنها باشد!
ماه که تا به حال خورشید را ندیده بود خوشحال سر به بالا افکند
دست به سوی دریا دراز کرد
دل دریا طوفانی شد و گفت:
من در همه جا هستم
ولی اکنون…
من دریای دل این مرد هستم که با آهش از نهادش بیرون آمدم
دریا دستان آتشین خود را به سمت ساحل دراز کرد
امواجش را در آغوش گرفت
ماه خورشید و آن ماهی کوچک را در بر گرفت و رفت!
مرد تنها شد
و تازه فهمید دریا آنی نیست که آبی باشد یا که پرآب باشد
و حال فهمید که با دریای خونین دل خود سخن میگفت!
چه تلخ و غمگین بود وداعی سخت،
هجرانی بی انتظار،مردابی خاموش و
آغوشی خسته که در پشت درهای بسته ما را
به شب سخت فراق پیوند میداد.
به دلیل امتحانات تا آخر خرداد این وب بسته است!
یعنی برای من بسته است.
